عشق بی منطق
نگار لاله رخ من که دل سراچه اوست**تمام لذت دنیا به ناز وغمزه اوست
عشق نگار چه ها کند ...عزیز و در بدر کند
۴۶سال قبل پسری جوان که بیست سال بیشتر نداشت در یک روستا بنام جیرده از توابع فومن در استان گیلان زندگی میکرد که بخاطر ناکامی در عشق سر به جنگل گذاشته وهمچنان ادامه زندگی در در غار تاریک را به به حضور در خانه روستایی ومیان مردم ترجیح می دهد.
عزیز بیش از بیست سال نداشته که عاشق دختری به نام نگار میشود وهر روز در مسیر رفت آمد دختر مورد علاقه اش می نشیند تا لحظه ای اورا ببیند واگر روزی اورا نمی دید تاروز دیگر خوابش نمی برد .او از دختر چندین بار خواستگاری کرد اما خانواده نگار به او جواب رد دادند.با این حال عزیز با دیدن دختر جوان ضربان قلبش تندتر میشد وپاهایش قدرت حرکت نداشت او یک روز هرچه منتظر شد از نگار خبری نشد ودر غروب آفتاب غمزده وبی روحیه به خانه برگشت وصبح روز بعد خود را به درب منزل نگار رساند وفهمید که اسب نگار را برزمین زده واو مرده است.برای عزیز باورموضوع برایش امکان نداشت اما جندروز بعد که اطمینان از اسب افتادن نگار کرد دیوانه وار برآشفت وراهی جنگل شد بلافاصله جست وجو برای یافتن جوان عاشق پیشه آغاز شد اما اهالی روستا هیچ ردی از او بدست نیاوردند از آن تاریخ ۴۶ سال می گذرد وعزیز ۶۶ساله شده اما چندی قبل وصبح یک روز که اهالی سرگرم کار روزانه خود بودند مردی را دیدند که با موهای بلند ظاهری ژولیده ولباسهای پاره وارد روستا شده مرد غریبه با تعجب وحیرت به اهالی وخانه ها خیره مانده وکودکان با دیدن او از ترس به خانه های خود دویدندغریبه شبیه مرد های جنگلی کتابهای قصه وفیلم ها بود او زیر درختی نشته ومشغول شعر خواندن شد ویک از اهالی برایش مقداری غذا آورد واو کمی از نان وماست خورد اهالی ده میگویند که مرد غریبه هر چند روزی به ده می آمده تا اینکه او یکم روز مهر سکوت را شکست وسر گذشت تلخ زندگی اش را باز گو کرد بله او همان عزیز عاشق پیشه ۲۰ساله بود که امروزه ۶۶سال دارد واین مدت را در جنگل فومن در غار تاریکی زندگی کرده است او میگوید که ۴۶سال است که در غار زندگی میکنم دیگر به آنجا عادت کرده ام ودل کندن از غار تاریک برایم سخت است وتنهایی را دوست دارم وزندگی میان مردم آزارم میدهد.اهالی روستا توانستن اورا راضی کنند که موهای خود را کوتاه کند وبه حمام برود ولباس مناسب بپوشدولی او به همان زندگی گذاشته خود ادامه میدهد ودور از مردم در غار زندگی میکند
بله این را میگویند بی منطق عاشق شدن وچنین زندگی کردن وآخرش هم مردن